تبليغاتX
دختری تنها

دختری تنها

دختر تنها

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 19:24  توسط سارا  | 

فردا بهار است...

شبی فریاد می زد خاک مرده
که چشم دوستان را خواب برده
که می گفت از دل بی جان این خاک
دوباره جان گرفته جسم ضحاک
درفش کهنه می گفت با خاک:
نمی ترسیم دگر از ظلم ضحاک
اگر امروز بت ها سر کشیدند
که درس عبرت از دیروز ندیدند
اگر در ما بریدند نعره ها را
ندیدن پشت سر تاریخ مارا
نه اسکندر نه تیمور و نه ضحاک
نه ظلمی مانده از دژخیم در این خاک
همه سبز و همه لبخند یار است
زمستان می رود فردا بهار است...
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 21:55  توسط سارا  | 

جست و گریخته!

ملاصدرا می گوید :

خداوند بی‌نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود

و به قدر نیاز تو فرود می‌آید، و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود،

و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 1:39  توسط سارا  | 

جست و گریخته!

ملاصدرا می گوید :

خداوند بی‌نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود

و به قدر نیاز تو فرود می‌آید، و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود،

و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 1:37  توسط سارا  | 

ملاصدرا می گوید :

خداوند بی‌نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود

و به قدر نیاز تو فرود می‌آید، و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود،

و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 15:7  توسط سارا  | 

عیدتان مبارک!

مبعث رسول اکرم گرامی باد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 21:44  توسط سارا  | 

در این بازار نامردی

در این بازار نامردی به دنبال چه می گردی؟

 نمی یابی نشان هرگز تو از عشق و جوانمردی ......

برو بگذر از این بازار ،

 از این مستی و طنازی .....

اگر چون کوه هم باشی در این دنیا تو می بازی.....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 14:47  توسط سارا  | 

؟؟؟

ديريست كه از نم نم باران خبری نيست
بر گوش نسيم سحری سيم و زری نيست

درسينه شب شانه به شانه همه در خواب
گر راهبری هست ولی رهگذری نيست
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 1:30  توسط سارا  | 

از دل نرود ...

ولی نشد
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به منو ناباوری من خندیدی
برو تا راحت تر تکه های دل خود را سر هم بند زنم
تا تو رفتی همه گفتند...
از دل برود هر انکه از دیده برفت
و به ناباوری و غصهء من خندیدن
اه.ای رفته سفر که دگر باز نخواهی برگشت
کاش می امدی و میدیدی
که در این عرصهء دنیای بزرگ
چه غم الوده جدایی هایی ست
و بدانی...
از دل نرود هر انکه از دیده برفت

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 18:40  توسط سارا  | 

تو بارون

تو بارون که رفتی شبم زیررو شد

یه بغض شکسته رفیق گلو شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 14:3  توسط سارا  | 

به تقاص چه گناهی؟

به تقاص چه گناهي بايد اينجوري بسوزم
واسه ي يه اشتباهي چه اومد به حال و روزم
مگه من چه كرده بودم كه چنين شكسته قلبم
اه از اين خيال چشمات كه منو گرفته از من
رسم اين دوره زمونه شده عاشق كشي اما
بيچاره عاشق خسته كه شده تارك دنيا
حالا باز حرفاي مردم ميشينه توي خيالم
كي ميشه دل بسوزوني تو براي حال زارم
هميشه تو رو تو خوابها توي رويا ها مي بينم
براي يه لحظه ي ناب تو ي آغوشت مي شينم
ولي اين فقط يه خوابه منم و يه دل خسته
به خدا كه چشم به راهتم پشت اين دراي بسته
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 14:47  توسط سارا  | 

چه زیباست...

سلام
چه زیباست نوشتن وقتی میدانی او میخواند,

چه زیباست سرودن وقتی میدانی او میشنود,

چه زیباست دیوانگی برای او وقتی میدانی او میبیند

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 23:51  توسط سارا  | 

بی تو...

بی تو من تنهای تنها می شوم

 بی تو
من آواره ی صحرا می شوم

 بی تو
من حتی ندانم کیستم

 بی تو
من حتی ذره ای هم نیستم
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 0:27  توسط سارا  | 

عصر ما

عصر ما عصر فریب عصر اسمای غریبه
عصر پژمردن گلدون چترای سیاه تو بارون
شهر ما سرش شلوغه وعده هاش همه دروغه
آسموناش پر دوده قلب عاشقاش کبوده
کاش تو قحطی شقایق بشینیم تو یه قایق
بزنیم دل و به دریا من و تو تنهای تنها
خونه هامون پر نرده پشت هر پنجره پرده
قفسا پر پرنده لبای بدون خنده
چشما خوئه سواله مهربون شدن مهاله
نه برای عشق میلی نه کسی به فکر لیلی
کاش تو قحطی شقایق بشینیم تو یه قایق
بزنیم دل و به دریا من و تو تنهای تنها
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 22:4  توسط سارا  | 

به نام آن که اشک را آفرید تا سرزمین عشق آتش نگیرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 22:13  توسط سارا  | 

اگر دورم ز ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 15:24  توسط سارا  | 

نینی ناناز!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 23:6  توسط سارا  | 

شاید باور نکنی ولی : واقعا دلم واست تنگ شده

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 22:15  توسط سارا  | 

کجایی عزیزم

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 22:2  توسط سارا  | 

میرحسین موسوی

اصلاحات با اعتدال و اخلاقگرایی میر حسین موسوی پیروز می گردد.این پیروزی بر جوانان سبز ایران شاد باد.23 خرداد را به جشن پیروزی اصلاحات تبدیل کنیم.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 22:57  توسط سارا  | 

؟

درد عشقی چشیده ام که مپرس

                      زهر هجری چشیده ام که مپرس

   گشته ام در جهان و آخر کار

                                   دلبری برگزیده ام که مپرس  

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 23:34  توسط سارا  | 

یک واقعیت

راي ندادن برابر است با رای دادن به احمدي نژاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 23:47  توسط سارا  | 

موج سبز

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 22:45  توسط سارا  | 

بازم زندگی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 22:25  توسط سارا  | 

رای ندادن یعنی رای به وجود احمدی نژاد

  Start where you stand از همانجا که ایستاده ای شروع کن! بسیاری از ما انسانها در هر مرحله و یا وجهی از زندگی یا کار همواره در انجام اولین اقدام در جهت میل و آرزو یا هدفمان دچار تردید می شویم.این سستی و تردید در هر انسانی می تواند ناشی از عوامل درونی و بیرونی زیادی باشد اما عامل مشترک در اغلب ما ناشی از یاس و ناامیدی در به سرانجام رساندن تصمیممان می باشد و در این بین هم در اکثریت مواقع نیروها و عوامل بیرونی و خارج از اراده خود را بهانه قرار می دهیم .در واقع بسیاری از ما بر ضعف انسان در برابر نیروهای بیرونی واقفیم اما از نیروی ارادهء درونی خود غافلیم. انتخابات در ایران نیز از مقولاتیست که دچار این فرآیند شخصیتی افراد جامعه است. در حالی که نمی دانیم وقتی از رای دادن غفلت می کنیم در واقع فرصت را به دیگری می دهیم که اراده اش را بر ما تحمیل کند. در این شرایط است که باید گفت قبل از اینکه نیرو و ارادهء دیگری بر ما غلبه کند ما مغلوب سستی ارادهء خود شده ایم. شاید در این میان کسانی بگویند که رای دادن ما چه سودیدارد؟ در جواب باید بگوییم که حداقل سود این عمل این است که از شماتت درونی جلوگیری می کنیم. حداقل می دانیم که ما حداقل تلاش لازم را انجام داده ایم. و اگر به هر دلیل انتخاب ما به سر انجام نرسیده است ما کمترین تقصیر را داریم. این یکی از مضررات دموکراسی کاملا مردمی هم هست. حرف من این نیست که دموکراسی در ایران کاملا جاریست یا اصلا نیست.بلکه گاه انتخاب پوپولیستی از مضررات دموکراسی حداکثری است که خود ارسطو و افلاطون هم بدان واقف بودند. *...در هر صورت فراموش نکنیم ما هم به عنوان یک شهروند مسئولیم.لازم است در هر جایگاهی که قرار داریم به وظایف خود خوب عمل کنیم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 22:53  توسط سارا  | 

تنهای تنها

ياد گرفتم که عشق با تمام عظمتش 3-2 ماه بيشتر زنده نيست


 ياد گرفتم که عشق يعني فاصله


 و فاصله يعني 2 خط موازي که هيچگاه به هم نمي رسند


 ياد گرفتم در عشق هيچکس به اندازه خودت وفادار نيست


 و ياد گرفتم هر چه عاشق تري 


 تنهاتري

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:18  توسط سارا  | 

دلم گرفته

شده تا حالا دلت همچين بگيره كه ندوني به كجا پناه ببري؟
شده تا حالا تمام وجودت اشك باشه؟
شده تا حالا دوست داشته باشي يه ثانيه ديگه هم نفس نكشي؟
شده تا حالا دنيا به اين بزرگي بشه برات قفس؟
شده تا حالا تا اعماق وجودت بخواي داد بزني؟
شده تا حالا با تمام احساست از زندگي بدت بياد؟
شده تا حالا نتوني به كسي اعتماد كني؟
شده تا حالا همچين كم بياري كه مرگ تو از خدا بخواي؟
شده تا حالا از اوني كه دوسش داري بخواي بگذري؟
شده تا حالا اسم مرگ برات زيبا باشه طوري كه همون موقع تمام نيازت مرگ باشه؟
شده تا حالا اه بسه .... ! ديگه خسته شدم از اين شده ها از اين همه تكرار
چرا بعضي وقتها خدا به من مي رسه خوابش مي بره نمي خوام به خودم اجازه بدم كفر بگم ولی خدا بزار منم بفهم زندگي يعني چي؟
بزار بفهمم خوشبختي خنديدن واقعي يعني چي؟من خسته ام خسته از اين همه خنده هاي ظاهري
خسته از اينكه همه رو بخندونم اما خودم هيچ ...
امشب دلم خيلي گرفته انقدر كه فكر كنم صدامو خدا تو عرش شنيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 20:43  توسط سارا  | 

!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 22:41  توسط سارا  | 

خدایا...

کودک نجوا کرد: - خدایا با من حرف بزن.

مرغ دریایی آواز خواند.کودک نشنید ،

 سپس فریاد زد: - خدایا با من حرف بزن.

رعد در آسمان پیچید.اما کودک گوش نداد.

کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت:- خدایا بذار ببینمت.

ستاره ای درخشید ، ولی کودک توجه نکرد.

کودک فریاد زد: خدایا یه معجزه به من نشون بده.

یک زندگی متولد شد ، اما کودک نفهمید.

کودک با نا امیدی گریست. - خدایا با من در ارتباط باش.بذار بدونم اینجایی!

بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد، ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 20:10  توسط سارا  | 

داره به کلم میزنه...

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 19:48  توسط سارا  |