که چشم دوستان را خواب برده
که می گفت از دل بی جان این خاک
دوباره جان گرفته جسم ضحاک
درفش کهنه می گفت با خاک:
نمی ترسیم دگر از ظلم ضحاک
اگر امروز بت ها سر کشیدند
که درس عبرت از دیروز ندیدند
اگر در ما بریدند نعره ها را
ندیدن پشت سر تاریخ مارا
نه اسکندر نه تیمور و نه ضحاک
نه ظلمی مانده از دژخیم در این خاک
همه سبز و همه لبخند یار است
زمستان می رود فردا بهار است...
ملاصدرا می گوید :
خداوند بینهایت است و لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک میشود
و به قدر نیاز تو فرود میآید، و به قدر آرزوی تو گسترده میشود،
و به قدر ایمان تو کارگشا میشود
ملاصدرا می گوید :
خداوند بینهایت است و لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک میشود
و به قدر نیاز تو فرود میآید، و به قدر آرزوی تو گسترده میشود،
و به قدر ایمان تو کارگشا میشود
خداوند بینهایت است و لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک میشود
و به قدر نیاز تو فرود میآید، و به قدر آرزوی تو گسترده میشود،
و به قدر ایمان تو کارگشا میشود
در این بازار نامردی به دنبال چه می گردی؟
نمی یابی نشان هرگز تو از عشق و جوانمردی ......
برو بگذر از این بازار ،
از این مستی و طنازی .....
اگر چون کوه هم باشی در این دنیا تو می بازی.....
بر گوش نسيم سحری سيم و زری نيست
درسينه شب شانه به شانه همه در خواب
گر راهبری هست ولی رهگذری نيست
ولی نشد
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به منو ناباوری من خندیدی
برو تا راحت تر تکه های دل خود را سر هم بند زنم
تا تو رفتی همه گفتند...
از دل برود هر انکه از دیده برفت
و به ناباوری و غصهء من خندیدن
اه.ای رفته سفر که دگر باز نخواهی برگشت
کاش می امدی و میدیدی
که در این عرصهء دنیای بزرگ
چه غم الوده جدایی هایی ست
و بدانی...
از دل نرود هر انکه از دیده برفت
تو بارون که رفتی شبم زیررو شد
یه بغض شکسته رفیق گلو شد
واسه ي يه اشتباهي چه اومد به حال و روزم
مگه من چه كرده بودم كه چنين شكسته قلبم
اه از اين خيال چشمات كه منو گرفته از من
رسم اين دوره زمونه شده عاشق كشي اما
بيچاره عاشق خسته كه شده تارك دنيا
حالا باز حرفاي مردم ميشينه توي خيالم
كي ميشه دل بسوزوني تو براي حال زارم
هميشه تو رو تو خوابها توي رويا ها مي بينم
براي يه لحظه ي ناب تو ي آغوشت مي شينم
ولي اين فقط يه خوابه منم و يه دل خسته
به خدا كه چشم به راهتم پشت اين دراي بسته

چه زیباست نوشتن وقتی میدانی او میخواند,
چه زیباست سرودن وقتی میدانی او میشنود,
چه زیباست دیوانگی برای او وقتی میدانی او میبیند
بی تو من آواره ی صحرا می شوم
بی تو من حتی ندانم کیستم
بی تو من حتی ذره ای هم نیستم
عصر پژمردن گلدون چترای سیاه تو بارون
شهر ما سرش شلوغه وعده هاش همه دروغه
آسموناش پر دوده قلب عاشقاش کبوده
کاش تو قحطی شقایق بشینیم تو یه قایق
بزنیم دل و به دریا من و تو تنهای تنها
خونه هامون پر نرده پشت هر پنجره پرده
قفسا پر پرنده لبای بدون خنده
چشما خوئه سواله مهربون شدن مهاله
نه برای عشق میلی نه کسی به فکر لیلی
کاش تو قحطی شقایق بشینیم تو یه قایق
بزنیم دل و به دریا من و تو تنهای تنها




اصلاحات با اعتدال و اخلاقگرایی میر حسین موسوی پیروز می گردد.این پیروزی بر جوانان سبز ایران شاد باد.23 خرداد را به جشن پیروزی اصلاحات تبدیل کنیم.
درد عشقی چشیده ام که مپرس
زهر هجری چشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیده ام که مپرس
![]()
![]()
![]()
ياد گرفتم که عشق با تمام عظمتش 3-2 ماه بيشتر زنده نيست
ياد گرفتم که عشق يعني فاصله
و فاصله يعني 2 خط موازي که هيچگاه به هم نمي رسند
ياد گرفتم در عشق هيچکس به اندازه خودت وفادار نيست
و ياد گرفتم هر چه عاشق تري
تنهاتري

شده تا حالا دلت همچين بگيره كه ندوني به كجا پناه ببري؟
شده تا حالا تمام وجودت اشك باشه؟
شده تا حالا دوست داشته باشي يه ثانيه ديگه هم نفس نكشي؟
شده تا حالا دنيا به اين بزرگي بشه برات قفس؟
شده تا حالا تا اعماق وجودت بخواي داد بزني؟
شده تا حالا با تمام احساست از زندگي بدت بياد؟
شده تا حالا نتوني به كسي اعتماد كني؟
شده تا حالا همچين كم بياري كه مرگ تو از خدا بخواي؟
شده تا حالا از اوني كه دوسش داري بخواي بگذري؟
شده تا حالا اسم مرگ برات زيبا باشه طوري كه همون موقع تمام نيازت مرگ باشه؟
شده تا حالا اه بسه .... ! ديگه خسته شدم از اين شده ها از اين همه تكرار
چرا بعضي وقتها خدا به من مي رسه خوابش مي بره نمي خوام به خودم اجازه بدم كفر بگم ولی خدا بزار منم بفهم زندگي يعني چي؟
بزار بفهمم خوشبختي خنديدن واقعي يعني چي؟من خسته ام خسته از اين همه خنده هاي ظاهري
خسته از اينكه همه رو بخندونم اما خودم هيچ ...
امشب دلم خيلي گرفته انقدر كه فكر كنم صدامو خدا تو عرش شنيد
کودک نجوا کرد: - خدایا با من حرف بزن.
مرغ دریایی آواز خواند.کودک نشنید ،
سپس فریاد زد: - خدایا با من حرف بزن.
رعد در آسمان پیچید.اما کودک گوش نداد.
کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت:- خدایا بذار ببینمت.
ستاره ای درخشید ، ولی کودک توجه نکرد.
کودک فریاد زد: خدایا یه معجزه به من نشون بده.
یک زندگی متولد شد ، اما کودک نفهمید.
کودک با نا امیدی گریست. - خدایا با من در ارتباط باش.بذار بدونم اینجایی!
بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد، ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت.


